آشیانی از حریر - موضوع غمای دل تنهام


سمفونی تاریک

غنچه های یاس من امشب شکفته است .

و ظلمتی که باغ مرا بلعیده ،از بوی یاس ها معطر و خواب آور و خیال انگیز

شده است .

با عطر یاس ها که از سینه ی شب بر می خیزد ،

بوسه هایی که در سایه ربوده شده

و خوشبختی هایی که تنها خواب آلودگی شب ناظر آن بوده است

بیدار می شوند

و با سمفونی دل پذیر یاس و تاریکی جان می گیرند .

و بوی تلخ سروها – که ضرب های آهنگ اندوه زای گورستانی ست و یاس های

بیدار لالایی می گوید – در سمفونی یاس و تاریکی می چکد

و میان آسمان بی ستاره و زمین خواب آلود ،

شب لجوج را از معجون عشق و مرگ سرشار می کند .

عشق ، مگر امشب با شوهرش مرگ وعده ی دیداری داشته است ...

و اینک ، دستادست و بالابال بر نسیم عبوس و مبهم شبانگاه پرسه می زنند .

دلتنگی های بیهوده ی روز در سایه های شب دور و محو می شوند

و پچپچشان چون ضربه های گیج و کش دار سنج ،

در آهنگ تلخ و شیرین تاریکی به گوش می آید .

و آهنگ تلخ و شیرین تاریکی امشب سرنوشتی شوم و ملکوتی

را در آستانه ی رویاها برابر چشمان من به رقص می آورد .

امشب عشق گوارا و دل پذیر ، و مرگ نحس و فجیع

با جبروت و اقتدار

زیر آسمان بی نور و حرارات بر سرزمین شب سلطنت می کنند ...

امشب عطر یاس ها سنگر صبر و امید مرا از دلتنگی های دشوار

و سنگین روز باز می ستاند ...

امشب بوی تلخ سروها شعله ی عشق و آرزوها را که تازه تازه

در دل من زبانه می کشد خاموش می کند ...

امشب سمفونی تاریک یاس ها و سرو ها اندوه کهن و لذت

سرمدی را در دل من دوباره به هم می آمیزد ...

امشب از عشق و مرگ در روح من غوغاست ...



خدایا ...............

 دیشب پای کامپیوتر نشسته بودم که داداشم زنگ زد و گفت

اگه خونه کار نداری بیام با هم بریم بیرون ...

الهی فداش بشم . فکر می کردم دیگه منو یادش رفته ...

با هم رفتیم بیرون و کلی باهام حرف زد و منم حرفامو براش گفتم اما باز ته دلم

یه چیزی موند که به اون هم نتونستم بگم .

ولی کلی حالم بهتر شد . وقتی باهاش حرف می زنم احساس آرامش می کنم .

کاش کسی رو مثل داداشم داشتم که برای همیشه مال خودم بود .

.

.

.

می گن اگه زندگی رو سخت بگیری برات سخت می گذره ولی من هر چی سعی

می کنم که زندگی رو راحت بگیرم نمی تونم .

دلم می خواد برم دانشگاه . چقدر دلم برای مینا تنگ شده . برای استادامون حتی !

حتی برای در و دیوار خوابگاه . از این کسالت و تنهایی خسته شدم .

حتی دلم برای خیابونهای شهری که ترم اول برام مثل دیوارهای زندان بودن تنگ شده .

وای خدا چقدر تو صبوری ... کاش منم یه ذره از حکمت کارهاتو می فهمیدم .

خدایا مثل همیشه به کمک تو احتیاج دارم .

.

.

.

.

نمی دونم چه حکمتیه که همیشه آدم کسی رو دوست داره که اون دوسش نداره و

کسی آدمو دوست داره که ... چرا همیشه برعکسه ؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

چاره ای نیست

.

.

.

باید تحمل کرد . مامان می گه اگه خدا یه خوب رو ازت میگیره یه خوبتر رو بهت میده

اما نمی دونم چرا من گاهی اینو باور ندارم ...



خدایا واقعا صدامو نمی شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام.

گلوم پر بغضه .

دارم خفه میشم . با هیچکس نمی تونم حرف بزنم .

روزی هزار بار خدا رو صدا زدم .

روزی هزار بار باهاش درد دل کردم اما ...

انگار صدامو می شنوه و نمی خواد جوابم بده .

این روزها همه میان که برن ... هیچکس نمیاد که بمونه . نمی دونم تاوان چه کاری رو دارم پس

می دم . فقط می دونم اگه عادلانه بود باید تا حالا تموم میشد . ولی انگار من باید تا ابد تنها بمونم .

چشمام شده مثل پفک اینقدر که گریه کردم .

با هیچکس نمی تونم حرف بزنم . چون حرفامو نمی فهمن . چون هیچکس نمی دونه تو دل من چیه .

اصلا برای کسی مهم نیست که تو دل من چی می گذره .

کاش می تونستم حرفامو به کسی بزنم ...

مامان که ...

بابا هم که ...

داداش هم که یه زمانی به حرفای من گوش میداد حالا دیگه ...

زری خودش هزار تا بدبختی داره ... بدتر از من ...

فاطی هم که جز اینکه بگه چاره ای نیست چیزی نمی گه ...

دیگه کسی نمی مونه ...

.

.

.

.

.

.

.

واقعا دیگه کسی نمی مونه !

بازم می رسم به خودم و تنهایی مو و حرفای نگفته ! بغض تو گلوم ! اشکایی که مجبور شدم ...

بازم می رسم به اشکایی که کسی اونها رو نمی بینه ... می رسم به هق هقی که هیچکس

نمی شنوه .

کاش کسی بود که به حرفام گوش می کرد ...



می خوام بمیرم

من خسته شدم دیگه

خدام با من قهره .

خدایا من اینهمه گریه کردم . اینهمه دعا کردم

چرا صدای منو نمیشنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من فراموشش نکردم نمی تونم خودمو گول بزنم که .

گلوم پر از بغضه .

گلم خیلی بی انصافی .

 



تنهای تنهای تنها ............................. مثل تو !

تو قطره هستی یا دریا؟

اگر دریایی چرا دز قلب کوچک منی ؟

اگر قطره ای چرا در تو غرقم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




بهانه نمی خواهد

همین دلتنگی لب پر شده یعنی نازک شده ام !



...

برهنه است به کنجی فتاده پیرهنش

فروغ ماه در امواج زلف پرشکنش

چو مرمری که در جان او دمد سپیده ی صبح

ز نور ماه در افتاده جنبشی به تنش

چو حوریان که بشویند تن به چشمه ی شیر

درون چشمه ی مه موج می زند بدنش

نشسته بر تن او قطره های روشن نور

چو اشک مرده ی شمعی به گاه سوختنش

در ان دو چشم که که چون روح شب شکفته سیاه

نهفته رازی و پوشانده از نگاه منش

بگفتن آمده و ساق سپید و سینه ی او

هزار گونه هوس جان گرفته در سخنش

ربوده بوسه ی گرمی ز کام پر عطشی

به هم فشرده لبان را ز بیم گم شدنش

چو دیده جلوه ی مردم فریب قامت او

خدای عشق فراخوانده نزد خویشتنش

ز پای تا سر او بوسه داده از مهر

که بیم داشته هر لحظه ار گریختنش

شکفته بر تن او داغ بوسه های سیاه

شکفته بر تن او داغ بوسه های او

گناه مهر خموشی نهاده بر دهنش

گناه کرده در تیرگی نشسته ملول

ز ماهتاب هراسیده چشم راهزنش

نه روشن است و نه تاریک همچو صبح نخست

هر آنکه دیده فرو مانده در شناختنش ...

 

یادمه این شعر رو در اوایل ترم ۳ بودم که از رو کتاب بابای دوستم که با خودش به

حوابگاه آورده بود نوشتم . خیلی قدیمی بود فکر کنم اسم شاعرش نادر نادر پور

بود ... کتابه اینقدر قدیمی بود که حسابی ورق ورق شده بود . شعراش قشنگ

بود منم یکی دو تاشو نوشتم تو دفترم .

این روزا اصلا حوشله ندارم تنها جایی که بهم دلگرمی میده همین جاست ...



دلتنگی

۵ شنبه میرم خونه اما نمی دونم چرا ...

دلم هوای بغل مامانی مو کرده ...

دلم می خواد بچه بشم و آروم تو آغوشش بخوابم .




امروز بدترین روز زندگی من بود . یعنی این دو هفته که گذشت

اصلا انگار همه ی عالم و آدم دست به دست هم داده بودن تا

من این همه رنج بکشم .

کاش می شد ...

خدایا ما رو کمک کن .




من دوباره برگشتم دانشگاه !!!!!!!!

بازم دلتنگی !!!!!!!

خدای من !!!!


منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید<

منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید<