آشیانی از حریر - موضوع سخنی با دوستان


کاش می توانستم قلبم را از قفس تن رهایی بخشم

کاش می توانستم روحم را به سوی تو پرواز دهم

کاش می توانستم کودک بازیگوش عقل را عاقل کنم

کاش می توانستم خواب هر شبم را تعبیر کنم

اما نمی دانم

کدام نیرو اینگونه احساسم را به اسارت گرفته است !

شاید نیروی پاکی روح توست

که نمی خواهد ابلیس وجودم به قداستش دست یابد

و شاید گنگی زبان من است که اینگونه

ادای جمله ی دوستت دارم را برایم سخت کرده است ...

امروز از اون روزهایی بود که خیلی برام سخت گذشت . نمی دونم چرا اینجوری شد .

نمی دونم چرا اتفاقات تلخ تو زندگیم اینقدر زیاد بودن ...

گذشته رو خیلی مرور کردم . اونقدر که دیگه حالم از فکر کردن بهش بهم می خوره .

الان که به بعضی اشتباهام نگاه می کنم می بینم واقعا اشتباه بوده و اون موقع من

نفهمیدم . ولی خب هر کدوم به نوعی جبران شده .

الان خیلی پشیمونم که چرا بعضی از حرفامو هیچ وقت نزدم . اگه فقط برای گفتن

بعضی حرفها به خودم جسارت داده بودم الان ...

تنهایی هم عالمی داره . دیگه دوست داشتن هیچ کسی رو باور ندارم . دیگه نمی تونم

به هیچکس اعتماد کنم . حس بدیه ! فکر می کنم همه دروغ می گن . حس می کنم

قلب همه از سنگ شده !حس می کنم هرگز دیگه معنی عشق واقعی رو نخواهم

چشید . فقط یک بار این حس قشنگ رو تجربه کردم و چه زود خدا عشقمو ازم گرفت .

عیبی نداره . الان از اون عشق جز دلتنگی گاه گاهی باقی نمونده و میشه گفت باهاش

کنار اومدم. نه حسرت و افسوس خوردن کاری برام می کنه نه اشک ریختن .

قسمت منم فعلا اینجوری بوده . خوبی آدم ها اینه که قدرت فراموش کردنو دارن .

هرچند که کاملا نمیشه اما خب اونقدری هست که باعث بشه به نبودن چیزهای از

دست رفته عادت کنن .

روزهاو لحظه های خوب و بد با همه یخوبی و بدیشون گذشته و دیگه هم برنمی گرده

اما این عمره که گاهی بیهوده تلف شده ...



ای بابا !

اول میلاد با سعادت امام زمان عج رو به همه تبریک می گم . عیدتون مبارک!

امروز یه خبر نسبتا خوب بهم دادن . کلی خوشحال شدم .

یه چیز دیگه هم که خوشحالم کرد دیدن معدلم تو سایت دانشگاه بود . شدم 58/17

راضیم . خیلی هم خوبه . خیلی ها عمرا نمی تونن تو دانشگاه این معدلو بیارن .

همش تقصیر نمره ی آمارم بود .

انتخاب واحدم 16 تا بیستمه دوباره حرص خوردن های من شروع میشه .

اخه همیشه به مشکل باز نشدن سایت بر می خورم . اینقرد که شلوغه .

عصری با مامان اینا رفتیم خونه ی خاله . بد نبود خوش گذشت ...

داداش اینا فردا میرن شمال . دو نفری ... خوش به حالشون !



بی ربط

دلم کسی رو نمی خواست

فقط به خاطر تو ...

 

امروز اومدم خونه ی خواهرم . اینترنت ADSL   و صفا !

دیشب کلی خونمون شلوغ بود اخه روز پدر بابام اعتکاف بود نشد شام بدیم

بعد هم موقعیت نشد به جاش دیشب جبران کردیم !

من بیچاره کلی ظرف شستم البته زری هم  کمکم کرد شده بودیم مثل خدمتکار ها !

آخر شب خسته افتادم تو رخت خواب !

ولی خوابم نمی برد ! این اواخر خیلی بی خواب شدم یا خوابم نمیبره یا زود بیدار میشم

رفت و امد همه رو کنترل می کنم ! داداش دیر میاد ! بابا هی میره دستشویی

یا سر یخچال ! مامان همش دنبال کرم زدن به دستاشه که خشک شده !

منم که شدم جغد !

 

صبح ها که بیدار میشم خیلی کلافه ام !

زندگی خیلی تکراری شده همش دلم میگیره ، دلم می خواد گریه کنم

دلتنگم ...

کلافه ام ...

سرگردونم ...

 

هنوز هم موفق نشدم سه تا نمره مو بگیرم !

این مسئول آموزشه بد اعصابمو خورد کرده ! هیچ وقت نیست !

امروز می زنگم و کلی حالشو می گیرم ! کارمند باید سر کارش باشه

البته تو ایران نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه فقط میرن سر کار و م گ س پ ر و ن ی می کنن !!!!!!!!!!!!!!!!

هیچکی کارشو انجام نمیده !

 

از همه چی بدم میاد !

خیلی تنهام ! خیلی زیاد ! دلم می خواد از تنهایی بمیرم !

هیچکس نیست تا حرفای منو بشنوه !

حداقل اگه دانشگاه ها باز بود کمی مشغول می شدم و اینقدر فکر و خیال نمی کردم !

 

خدایا کمکم کن !

 

هوا اینقدر گرم شده آدم حوصله نداره از خونه بیاد بیرون !

البته تنهایی بیرون رفتن هم اصلا مزه نداره ! مثلا که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش زودتر شهریور بشه و برم دانشگاه !

اولین باره آرزو می کنم برگردم خوابگاه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دلم می خواد برم مشهد ! خیلی دلم هوای اونجا رو کرده ...

اصلا زندگی ام بدون هیچ انگیزه و شوقی می گذره !

خودمم نمی دونم چمه !

یه لحظه دلم .................. می خواد !

یه لحظه با خودم می گم قسمت من یکی دیگه بود !!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی مگه یادم میره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته تو فراموش کردنش خیلی موفق بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم که .....

بله من می تونم !

 




سلام خوبین ؟

دیروز نسبتا جمعه ی خوبی بود ! اما باز هم ته تهش انگار دوباره غمام یادم اومد

دیروز زنداداشم ناهار خونه ما بود . بعد از ظهر با داداش و عیال مربوطه اش و دو تا

خواهرام رفتیم بیرون . آخه شوهر آبجیمم ماموریت بود به همن خاطر اونم بردیم

جاتون خالی رفتیم باغچه سرا که مال دوست داداشمه تو راه الموته وای اونجا خیلی

قشنگه . داداش مثل همیشه یه قلیون بزرگ گرفت . حالا منو داداشی و نامزدش

هی سر قلیون دعوا  آخرش نوبتی شد !

خیلی قشنگ بود و کلی هم خوش گذشت . تو ماشین هم که اینقرد سرو صدا کردیم

که همه ماشینهای اطراف به وجد اومدند . آخه داداشم خیلی باحاله

بعد هم رفتیم کافی شاپ یه بستنی شکلاتی توپ خوردم . دیگه برای شام جا نداشتیم

اما چون مامان ناراحت میشد خوردیم . الهی بمیرم با اینکه دست و پاش درد می کنه

کتلت درست کرده بود . البته ما کلی محاکمه اش کردیم که دفعه ی آخرش باشه

آخر شب که شوهر آبجیم اومد زنداداشمم رفت خونشون دوباره من یاد تنهایی هام

افتادم . خیلی بد بود ........................



نمی دونم !

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

دریاهای چشم تو خشکیدنی ست

من چشمه ای زاینده می خواهم

پستان هایت ستاره های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم :

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم

انسانی که به دستهای من نگاه کند

انسانی در کنار من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم

انسانی در کنارم آیینه ای در کنارم

تا در او بخندم تا در او بگریم ...

خدایان نجاتم نمی دادند

پیوند ترد تو نیز نجاتم نداد

نه پیوند ترد تو

نه چشم هایت و نه پستان هایت

نه دستهایت

کنار من قلبت آیینه ای نبود

کنار من قلبت بشری نبود ...

 

داشتم کتاب احمد شاملو رو ورق می زدم که این شعر خیلی توجهمو به خودش

جلب کرد . یه جورایی یه قسمتاییش حرفای دل منه !

این روزها حسابی دلتنگ میشم آخه ... اصلا ولش کن .

امروز زنگ زدم دانشگاه آخه سه تا از نمره هامو نگرفتم هنوز . اما طبق معمول مسئول آموزش

تشریف نداشتن . آخه مسئولین دانشگاه ما همیشه مرخصی ساعتی هستن !

این تابستون هم گاهی حسابی آدمو کلافه می کنه منم که همیشه سر مامان غر می زنم

بیچاره مامان !

راستی چند روز پیش عقد کنان داداشیم بود . قراره سال دیگه ۱۶ تیر که مصادف میشه با ۱۳

رجب عروسی کنن . خدایا خوشبختشون کن .

منم تصمیم گرفتم یه تغییری تو زندگیم بدم . اما برای این کار به کمک یه نفر احتیاج دارم

که امیدوارم زود پیداش کنم . راجع به این کار با استاد مشاورم صحبت کردم کلی راهنماییم

کردن . من ایشون رو واقعا دوست دارم . هم خودش هم خانمش تو دانشگاهمون تدریس

می کنن .

خب دیگه من برم مامان صدام می کنه !



یو هووووووووووووووووووو

امروز امتحانام تموم شد .

فردا میرم پیش مامانیم . وای دلم براش یه ذره شده .

خیلی خوشحالم . اما ...




امتحانها خیلی سخت شدند

بچه ها دعا کنید برام ! حالا تازه ۴ تا دیگه مونده .

وای خدا اااااااااااااااااااااااااااااااا...



داداش گلم داماد شد .

امروز میرم خونه !!

خیلی خوشحالم .

آخه جمعه شب هم یه مراسم کوچولو به مناسبت نامزدی داداشم داریم .

بالاخره بعد از ۳۱ سال داداشم داماد شد .

الهی فداش بشم . خدایا خوشبختشون کن .

مامانم آرزوش بود عروسی داداشمو ببینه .

خدایا شکرت خیلی دوستت دارم .



پرستار پا در جای پای ملائک می گذارد   ( اما خمینی ره )

 

نه باورم نمیشه تو منو از یاد ببری

تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری ....

فردا ۲۱ اردی بهشت روز تولد بیست سالگی منه . فردا بیست ساله میشم .

اما چون تو دانکشده جشن داریم به یه مناسبت دیگه نمی تونستم فردا آپ کنم .

اون مناسبت مهم دیگه ولادت حضرت زینب سلام الله علیه هست . و روز پرستار .

که البته میشه فردای تولد من .

پیشاپیش این روز رو به همه ی دوستای عزیزم و همه ی پرستارهای مهربون و زحمت کش

تبریک میگم . وقتی بچه بودم هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز منم ...

گرچه حالا راه زیاد دارم تا یه پرستار کامل بشم ..

 

.

 

 این متن رو تقدیم می کنم به همه ی پرستار های مهربون .

پرستار یعنی :

پرستار یعنی گذشت

دلسوزی ...

پرستار غرور من بودن را برای همیشه از یاد برده است .

پرستار روح عشق است در کالبد جسم خاکی

روحی که هدایت میکند او را

با ماورای خواستهای زمینی اش ! و جدا می کند خواهش های نفسانی را از روحانی

پرستار می تواند منتهای عشق را در نگاه های خود خلاصه و بیان کند .

پرستار زنده بودن را دلیلی زندگی می داند نه زندگی را دلیل بودن !

پرستار عبور می کند

عبور می کند و می گذرد از لحظاتی که آرامش دارند ولی آرامش نمی کنند !

پرستار غصه می خورد و کسی نمی داند ولی هرکس غصه خورد پرستار باید بداند !

پرستار می داند که همدم تسکین می دهد و می داند که تسکین حتی برای چند

دقیقه امید را زنده می کند و زنده شدن امید شاید ... شاید که نه ! حتما به دقایق

زندگی می افزاید .

پرستار می داند که امید زنده بودن یا نبودن در حیطه ی اختیاراتش نیست ولی معتقد

است و باور دارد که تا آنجا که می تواند باید در حفظ این امانت کوشا باشد .

می داند که زندگی هر فرد فقط یکبار است .

هرکس فقط یکبار و منحصر به فرد ... و هر فرد هرگز تکرار نمی شود حتی خود پرستار !

پرستار از آن لحظه که به خواست خود سفیدپوش شد تا آن لحظه که به اجبار سفیدپوش

خواهد شد همه ی این حرفها را مرور خواهد کرد و باور خواهد داشت !

 




امروز دوباره برگشتم .

هر چی فکر می کنم می بینم که نمی تونم از اینجا دل بکنم .

دنیا رو با همه ی نامردیهاش بی خیال شدم .

در حال حاضر تنها چیزی که برام مهمه اینه که به هدف

بزرگی که دارم برسم و اونم کار کردن تو بیمارستان و کمک به کسانیه

که به کمک من و امثال من احتیاج دارن.

وقتی میرم بیمارستان و می بینم که حتی با گرفتن

دست یه پیرمرد یا پیر زن مریض چقدر اونها خوشحال میشن

انگار دنیا رو بهم میدن .

چون پدر و مادر خودمم سنشون زیاده بنابراین با تموم وجودم

اونها رو حس می کنم .

این گل رو تقدیم می کنم به همه ی مامان و باباهای مهربون .

و از خدا شفای همه ی مریض ها رو خواستارم .

امرزو اومدم خونه .

خیلی خوشحالم . دلم برای همه تنگ شده بود .

دو روز پیش دو شیفت بیمارستان بودم

شده بودم مثل جنازه !!!!!!!!!!!

اما می ارزید .

 

وقتی به بعضی از روزهای زندگیم فکر می کنم

گاهی حسرت می خورم و گاهی خوشحال میشم و گاهی خیلی ناراحت

اما چون به حکمت کارهای خدا اعتقاد دارم فراموششون می کنم .

امروز گرمی دستها و آغوش خونوادم رو دارم

که به همه چیز می ارزه .

قشمت هر آدمی تو زندگی یه چیزیه که باید برای

رسیدن بهش تلاش کنه . منم تا حالا تلاشمو کردم و می کنم

تا یه اهدافم برشم و باقیشم پای خدا .

امیدوارم روزهای خوبی در انتظارتون باشه .

به قول یکی از دوستان :

برای انسان های بزرگ هیچ وقت بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که : یا راهی خواهم

یافت... یا راهی خواهم ساخت...

منم می خوام راهمو بسازم .

فعلا .


منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید<

منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید<