کاش می توانستم قلبم را از قفس تن رهایی بخشم
کاش می توانستم روحم را به سوی تو پرواز دهم
کاش می توانستم کودک بازیگوش عقل را عاقل کنم
کاش می توانستم خواب هر شبم را تعبیر کنم
اما نمی دانم
کدام نیرو اینگونه احساسم را به اسارت گرفته است !
شاید نیروی پاکی روح توست
که نمی خواهد ابلیس وجودم به قداستش دست یابد
و شاید گنگی زبان من است که اینگونه
ادای جمله ی دوستت دارم را برایم سخت کرده است ...
امروز از اون روزهایی بود که خیلی برام سخت گذشت . نمی دونم چرا اینجوری شد .
نمی دونم چرا اتفاقات تلخ تو زندگیم اینقدر زیاد بودن ...
گذشته رو خیلی مرور کردم . اونقدر که دیگه حالم از فکر کردن بهش بهم می خوره .
الان که به بعضی اشتباهام نگاه می کنم می بینم واقعا اشتباه بوده و اون موقع من
نفهمیدم . ولی خب هر کدوم به نوعی جبران شده .
الان خیلی پشیمونم که چرا بعضی از حرفامو هیچ وقت نزدم . اگه فقط برای گفتن
بعضی حرفها به خودم جسارت داده بودم الان ...
تنهایی هم عالمی داره . دیگه دوست داشتن هیچ کسی رو باور ندارم . دیگه نمی تونم
به هیچکس اعتماد کنم . حس بدیه ! فکر می کنم همه دروغ می گن . حس می کنم
قلب همه از سنگ شده !حس می کنم هرگز دیگه معنی عشق واقعی رو نخواهم
چشید . فقط یک بار این حس قشنگ رو تجربه کردم و چه زود خدا عشقمو ازم گرفت .
عیبی نداره . الان از اون عشق جز دلتنگی گاه گاهی باقی نمونده و میشه گفت باهاش
کنار اومدم. نه حسرت و افسوس خوردن کاری برام می کنه نه اشک ریختن .
قسمت منم فعلا اینجوری بوده . خوبی آدم ها اینه که قدرت فراموش کردنو دارن .
هرچند که کاملا نمیشه اما خب اونقدری هست که باعث بشه به نبودن چیزهای از
دست رفته عادت کنن .
روزهاو لحظه های خوب و بد با همه یخوبی و بدیشون گذشته و دیگه هم برنمی گرده
اما این عمره که گاهی بیهوده تلف شده ...


. خیلی ها عمرا نمی تونن تو دانشگاه این معدلو بیارن . 


. حالا منو داداشی و نامزدش
آخرش نوبتی شد !
با اینکه دست و پاش درد می کنه 




