همه ی بت هایم را می شکنم
تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدن ساز و سرود من .
همه ی بتهایم را می شکنم – ای میهما یک شب اثیری زودگذر ! –
تا راه بی پایان غزلم ، از سنگفرش بت هایی که در معبد
ستایش شان چو عودی در آتش سوخته ام ، تو را به نهان گاه درد من آویزد .
من از آن روز که نگاهم دوید و پرده های آبی زنگاری را شکافت
و من به چشم خویش انسان خود را دیدم که بر
صلیب روح نیمه اش به چارمیخ آویخته است
در افق شکسته ی خونینش ،
دانستم که در افق نا پیدای رودر روی انسان من – میان مهتاب و ستاره ها –
چشم های درشت و دردناک روحی که به
دنیال نیمه ی دیگر خود می گردد شعله می زند .
و اکنون آن زمان در رسیده است که من به صورت دردی
جان گزای در آیم ؛
درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی ، آن را از هم دریده است .
و من اکنون
یک پارچه دردم ...
در آفتاب گرم یک بعد از ظهر تابستان
در دنیای بزرگ دردم زاده شدم .
دو چشم بزرگ خورشیدی در چشم های من شکفت
و دو سکوت پر طنین در گوشواره های من درخشید :
" – نجاتم بده ای کلید بزرگ نقره ی زندان تاریک من ، مرا نجات بده !"
" – مرا به پیش خودت ببر ، سردار رویایی خواب های سپید من ،
مرا به پیش خودت ببر ! "
زن افق ستاره باران مهتابی به زانو در امد .
کمر پر دردش بر دستهای من لغزید .
موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میان پستا هایش جاری شد .
سایه ی لب زیرینش بر چانه دوید و سرش به دامن انسان من غلتید
تا دو نیمه ی روحشان جذب هم گردد .
حباب سیاه دنیای چشمش در اشک غلتید .
روح ها درد کشیدند و ابر های ظلم برق زد .
سرش به دامن انسان من بود اما چندان که چشم گشود او را نشناخت :
کمرش چون مار سرید ، لعزید و گریخت ،
در افق ستاره باران مهتابی طلوع کرد و باز نالید :
"- سردار رویاهای نقره ای ، مرا به کنار خودت ببر !"
و ناله اش میان دو افق سرگردان شد :
"-مرا به کنار خودت ببر !"
و بر شقیقه های دردناک من نشست .
میان دو افق ، بر سنگ فرش ملعنت ، راه بزرگ من پاهای مرا می جوید .
و ساکت شوید ، ساکت شوید تا سم ضربه های اسب سیاه و لخت یاسم را بنوشم
با یالهای آتش تشویشش .
به کنار ! به کنار ! تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم ...
...
...
...
( احمد شاملو )









