
امروز دوباره برگشتم .
هر چی فکر می کنم می بینم که نمی تونم از اینجا دل بکنم .
دنیا رو با همه ی نامردیهاش بی خیال شدم .
در حال حاضر تنها چیزی که برام مهمه اینه که به هدف
بزرگی که دارم برسم و اونم کار کردن تو بیمارستان و کمک به کسانیه
که به کمک من و امثال من احتیاج دارن.
وقتی میرم بیمارستان و می بینم که حتی با گرفتن
دست یه پیرمرد یا پیر زن مریض چقدر اونها خوشحال میشن
انگار دنیا رو بهم میدن .
چون پدر و مادر خودمم سنشون زیاده بنابراین با تموم وجودم
اونها رو حس می کنم .
این گل رو تقدیم می کنم به همه ی مامان و باباهای مهربون .
و از خدا شفای همه ی مریض ها رو خواستارم .
امرزو اومدم خونه .
خیلی خوشحالم . دلم برای همه تنگ شده بود .
دو روز پیش دو شیفت بیمارستان بودم
شده بودم مثل جنازه !!!!!!!!!!!
اما می ارزید .

وقتی به بعضی از روزهای زندگیم فکر می کنم
گاهی حسرت می خورم و گاهی خوشحال میشم و گاهی خیلی ناراحت
اما چون به حکمت کارهای خدا اعتقاد دارم فراموششون می کنم .
امروز گرمی دستها و آغوش خونوادم رو دارم
که به همه چیز می ارزه .
قشمت هر آدمی تو زندگی یه چیزیه که باید برای
رسیدن بهش تلاش کنه . منم تا حالا تلاشمو کردم و می کنم
تا یه اهدافم برشم و باقیشم پای خدا .
امیدوارم روزهای خوبی در انتظارتون باشه .
به قول یکی از دوستان :
برای انسان های بزرگ هیچ وقت بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که : یا راهی خواهم
یافت... یا راهی خواهم ساخت...
منم می خوام راهمو بسازم .
فعلا .
