
نه باورم نمیشه تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری ....
فردا ۲۱ اردی بهشت روز تولد بیست سالگی منه . فردا بیست ساله میشم .
اما چون تو دانکشده جشن داریم به یه مناسبت دیگه نمی تونستم فردا آپ کنم .
اون مناسبت مهم دیگه ولادت حضرت زینب سلام الله علیه هست . و روز پرستار .
که البته میشه فردای تولد من .
پیشاپیش این روز رو به همه ی دوستای عزیزم و همه ی پرستارهای مهربون و زحمت کش
تبریک میگم . وقتی بچه بودم هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز منم ...
گرچه حالا راه زیاد دارم تا یه پرستار کامل بشم ..
.
این متن رو تقدیم می کنم به همه ی پرستار های مهربون .
پرستار یعنی :
پرستار یعنی گذشت
دلسوزی ...
پرستار غرور من بودن را برای همیشه از یاد برده است .
پرستار روح عشق است در کالبد جسم خاکی
روحی که هدایت میکند او را
با ماورای خواستهای زمینی اش ! و جدا می کند خواهش های نفسانی را از روحانی
پرستار می تواند منتهای عشق را در نگاه های خود خلاصه و بیان کند .
پرستار زنده بودن را دلیلی زندگی می داند نه زندگی را دلیل بودن !
پرستار عبور می کند
عبور می کند و می گذرد از لحظاتی که آرامش دارند ولی آرامش نمی کنند !
پرستار غصه می خورد و کسی نمی داند ولی هرکس غصه خورد پرستار باید بداند !
پرستار می داند که همدم تسکین می دهد و می داند که تسکین حتی برای چند
دقیقه امید را زنده می کند و زنده شدن امید شاید ... شاید که نه ! حتما به دقایق
زندگی می افزاید .
پرستار می داند که امید زنده بودن یا نبودن در حیطه ی اختیاراتش نیست ولی معتقد
است و باور دارد که تا آنجا که می تواند باید در حفظ این امانت کوشا باشد .
می داند که زندگی هر فرد فقط یکبار است .
هرکس فقط یکبار و منحصر به فرد ... و هر فرد هرگز تکرار نمی شود حتی خود پرستار !
پرستار از آن لحظه که به خواست خود سفیدپوش شد تا آن لحظه که به اجبار سفیدپوش
خواهد شد همه ی این حرفها را مرور خواهد کرد و باور خواهد داشت !


