اومدم خداحافظی . دیگه نمی خوام بنویسم .
وبلاگ نویسی دیگه آرومم نمی کنه . خداحافظ .
اومدم خداحافظی . دیگه نمی خوام بنویسم . وبلاگ نویسی دیگه آرومم نمی کنه . خداحافظ .
نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو . نه دیگه دلتنگت نمیشم . خدایا جهنمت فردست چرا امروز می سوزم ؟ ی هستی ای همه عشق من ، تو هم به یاد من هستی ؟ هر شب وقتی سربربالش می گذارم چشمانم را به این امید می بندم که تورا ببینم . وقتی خواب چشمانم را می رباید بالشم از اشک خیس شده و تو باز هم سراغی ازمن نمی گیری ومن در خواب هم لیاقت دیدار تورا نمی یابم . صبحی دیگر می رسد و من باز هم درفراقت می سوزم و به امید شبی دیگر ... خوب می دانم که چقدرحقیرم ، چقدر کوچک و ناچیز ، امّا دلم سرشار از عشق توست و قلبم به عشق تو می تپد . (( چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم )) می دانم که می آیی و همین به من قدرت می دهد تا همیشه منتظرت |