خیلی دلم گرفته . اونقدر که دلم می خواد بشینم و بلند و بلند گریه کنم .
دلم برای روزهایی تنگه که بچه بودم . واقعا که دنیای بچه ها خیلی قشنگه!
بچه ها بازی می کنن ، با هم می خندن ، چقدر پاک و معصومانه !
دنیای بچه ها نهایت طراوت و شادیه . دلم تنگه برای روزهایی که
شاید بزرگترین غممون این بود که فلان عروسک رو می خواستیم
اما بابایی نگرفت . اما حالا وسعت غممون اینقدر زیاد شده که حتی
نمیشه تصورش رو کرد . دلم بدجور هوس پاکی کودکانه ای رو کرده
که وقتی از شکم مادرم متولد شدم داشتم .
اون موقع انگار زندگی قشنگی دیگه ای داشت .
گاهی احساس می کنم پدر و مادرم بیش از اونچه که باید برام زحمت
می کشن و متاسفانه من گاهی شاید با یه جمله ی در نظر خودم کوچک
اونا رو از خودم می رنجونم در حالیکه شاید این جمله ی کوچک
در نظر اونا خیلی بزرگ باشه . و اونها حتی شاید تو کمتر از یه ساعت
رنجش رو فراموش می کنن و دوباره با همون مهربونی بی پایان
مادرانه و پدرانه به سراغ ما میان . واقعا پدر و مادر نعمتهای بزرگی
هستن که خیلی از ما قدرشون رو نمی دونیم .
هیچ وقت فراموش نمی کنم که چه شبها مادرم بالای سرم بیدار بود .
پدرم برای اینکه من طعم سختی رو نکشم چه جوری از جون خودش
مایه گذاشت . اونا چقدر خوبن و من چقدر بد !
خدایا ازت عاجزانه خواهش می کنم به من نیرویی بده که حداقل بتونم
قسمت کوچکی از محبتهای اونها رو جبران کنم .
گاهی وقتی به چهره ی مامانم نگاه می کنم اشک توی چشمام جمع میشه
چقدر مهربون !
مثل همین امروز صبح زود وقتی با صدای مهربونش برای سحری
بیدارم کرد ، یه آن دلم خواست با همه ی وجودم بغلش کنم و بگم
که چقدر دوسش دارم .
خدایا هیچ وقت این پدر و مادر خوب رو از من نگیر .
خدایا دلم می خواد برگردم به کودکی !

