آشیانی از حریر - بهمن 1385

بوسه هایت را دوست دارم

من بوسه هایم را برای تو در رویایم پنهان کرده ام !!!



ساعت

مقابل دریا که می رسم ، فقط برای چشمهایت دعا می کنم

 

اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

 

ببار ... ببار که باز باورت کنم

 

اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی

 

راستی قرارمان ؛ همان ساعت " نمی دانم "

 

ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای

 

روی شانه هایش به خواب نمی رود

 

تو همیشه فرصت کوتاه منی

 

برای شعر ؛

 

تا می آیم زمزمه ات کنم زود تمام می شوی

 

می دانم سال هاست ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است

 

و من همیشه فقط یک دقیقه دیر می رسم ...

 



شاید دیگه ...

زیر باران واژه ها می ایستم و ناگهان چتر رنگارنگم را می بندم .

 

حرفهای تو مرا آبی می کنند ، قد می کشم و آسمان ها را پشت

 

سر می گذارم . نفس های خدا را دانه دانه می شمارم و شاعر

 

می شوم . با ستاره ای که هزار سال عاشق است به زمین بر می

 

می گردم .

 

چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهای نانوشته ی زندگی را

 

خواندن . چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پیچ

 

جاده ها گذشتن .

 

دلم می خواهد روی برگهای درختان یادگاری بنویسم و به همه

 

بگویم آنچنان تو را دوست دارم که مجنون لیلی را و فرهاد شیرین را !

 



دلم ...

کاش می توانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده

 

از آن گذشتم ! زندگی در حالی سپری می شود که نمی دانم

 

آیا فردایی هست یا نه ؟! و من به این امید زنده ام که یک روز

 

به او برسم و سرود زندگی را زمزمه کنم .

 

سلام دوستای گلم خوبین ؟ دلم براتون تنگ شده بود . این امتحانا

 

بدجور آدمو اسیر خودشون می کنن . اونم مال ما . خیلی امتحانامون

 

سخت بود . همه شوکه شده بودیم . مخصوصا سر امتحان آناتومی .

 

بگذریم درس خوندن این سختی ها رو هم داره .

 

دیشب بی خوابی زده بود به سرم . داشتم فکر می کردم . به اون

 

روزها ، به اون روزهای قشنگی که چقدر زود گذشتن ، به اون روزای

 

قشنگ کودکی و مدرسه ، لوس کردن واسه مامان و بابا ، بهونه ها

 

گریه ها ، خنده ها ، تموم اون روزهایی که ساده گذشتن بدون اینکه

 

ما احساس کنیم . کاش قدرشون رو می دونستم . چقدر دلم برای

 

اون روزها تنگه . چقدر ساده و پاک زندگی می کردیم بدون اینکه

 

حتی یه ذره از اون اون بار سنگینی رو که به دوش پدرمادرمون بود

 

حس کنیم . بدون اینکه بفهمیم این زندگی و مشکلاتش چقدر زیاده

 

و پدر مادر ما چقدر نگرانمون هستن .

 

بار قبلی که داشتم برمی گشتم دانشگاه واسه امتحانها هیچ وقت

 

چهره ی پدر مادرمو یادم نمیره . من تو ماشین با داداشم می رفتم

 

ایستگاه و ... در حالیکه تو چشام پر اشک بود به دستای مهربون

 

مامانم نگاه می کردم که برام تکون می داد و بوسم می کرد .

 

ولی افسوس که هیچ وقت نمی تونم جبران این همه زحمت رو بکنم .

 

خدایا به من نیرویی بده که قدردان نعمتهایی باشم که بهم دادی .

 

خدایا این پدر و مادر مهربون رو هیچ وقت از من نگیر .

 

و در آخر :

 

و چه زیباست عشق با تمام ناکامی هایش ؛

 

تنها به امید آن لحظه ...

 

آیا فرا می رسد ؟!




سلام بچه ها . خوبین ؟

خیلی حیفه که امسال محرم من تو خوابگاهم . انگار اصلا حال و هوای محرم نیست .

دیگه دارم حسابی از این شهر زده میشم .

این امتحانام هم که حسابی توان آدم رو می بره . بچه ها امتحانام خیلی سخت بود

تو رو خدا برام دعا کنید . حسابی به دعاهاتون محتاجم .

فعلا بای تا امتحانام تموم شه و بیام یه آپ حسابی بکنم .


منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید<

منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید<