
من بوسه هایم را برای تو در رویایم پنهان کرده ام !!!
بوسه هایت را دوست دارم
من بوسه هایم را برای تو در رویایم پنهان کرده ام !!! ساعت مقابل دریا که می رسم ، فقط برای چشمهایت دعا می کنم اما تو هرگز مستجاب نمی شوی ببار ... ببار که باز باورت کنم اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی راستی قرارمان ؛ همان ساعت " نمی دانم " ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود تو همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر ؛ تا می آیم زمزمه ات کنم زود تمام می شوی می دانم سال هاست ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است و من همیشه فقط یک دقیقه دیر می رسم ... شاید دیگه ... زیر باران واژه ها می ایستم و ناگهان چتر رنگارنگم را می بندم . حرفهای تو مرا آبی می کنند ، قد می کشم و آسمان ها را پشت سر می گذارم . نفس های خدا را دانه دانه می شمارم و شاعر می شوم . با ستاره ای که هزار سال عاشق است به زمین بر می می گردم . چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهای نانوشته ی زندگی را خواندن . چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پیچ جاده ها گذشتن . دلم می خواهد روی برگهای درختان یادگاری بنویسم و به همه بگویم آنچنان تو را دوست دارم که مجنون لیلی را و فرهاد شیرین را ! دلم ... کاش می توانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده از آن گذشتم ! زندگی در حالی سپری می شود که نمی دانم آیا فردایی هست یا نه ؟! و من به این امید زنده ام که یک روز به او برسم و سرود زندگی را زمزمه کنم . سلام دوستای گلم خوبین ؟ دلم براتون تنگ شده بود . این امتحانا بدجور آدمو اسیر خودشون می کنن . اونم مال ما . خیلی امتحانامون سخت بود . همه شوکه شده بودیم . مخصوصا سر امتحان آناتومی . بگذریم درس خوندن این سختی ها رو هم داره . دیشب بی خوابی زده بود به سرم . داشتم فکر می کردم . به اون روزها ، به اون روزهای قشنگی که چقدر زود گذشتن ، به اون روزای قشنگ کودکی و مدرسه ، لوس کردن واسه مامان و بابا ، بهونه ها گریه ها ، خنده ها ، تموم اون روزهایی که ساده گذشتن بدون اینکه ما احساس کنیم . کاش قدرشون رو می دونستم . چقدر دلم برای اون روزها تنگه . چقدر ساده و پاک زندگی می کردیم بدون اینکه حتی یه ذره از اون اون بار سنگینی رو که به دوش پدرمادرمون بود حس کنیم . بدون اینکه بفهمیم این زندگی و مشکلاتش چقدر زیاده و پدر مادر ما چقدر نگرانمون هستن . بار قبلی که داشتم برمی گشتم دانشگاه واسه امتحانها هیچ وقت چهره ی پدر مادرمو یادم نمیره . من تو ماشین با داداشم می رفتم ایستگاه و ... در حالیکه تو چشام پر اشک بود به دستای مهربون مامانم نگاه می کردم که برام تکون می داد و بوسم می کرد . ولی افسوس که هیچ وقت نمی تونم جبران این همه زحمت رو بکنم . خدایا به من نیرویی بده که قدردان نعمتهایی باشم که بهم دادی . خدایا این پدر و مادر مهربون رو هیچ وقت از من نگیر . و در آخر : و چه زیباست عشق با تمام ناکامی هایش ؛ تنها به امید آن لحظه ... آیا فرا می رسد ؟! سلام بچه ها . خوبین ؟ خیلی حیفه که امسال محرم من تو خوابگاهم . انگار اصلا حال و هوای محرم نیست . دیگه دارم حسابی از این شهر زده میشم . این امتحانام هم که حسابی توان آدم رو می بره . بچه ها امتحانام خیلی سخت بود تو رو خدا برام دعا کنید . حسابی به دعاهاتون محتاجم . فعلا بای تا امتحانام تموم شه و بیام یه آپ حسابی بکنم . |