شنبه 15 تیر ماه سال 1387
نمی دونم !

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

دریاهای چشم تو خشکیدنی ست

من چشمه ای زاینده می خواهم

پستان هایت ستاره های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم :

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم

انسانی که به دستهای من نگاه کند

انسانی در کنار من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم

انسانی در کنارم آیینه ای در کنارم

تا در او بخندم تا در او بگریم ...

خدایان نجاتم نمی دادند

پیوند ترد تو نیز نجاتم نداد

نه پیوند ترد تو

نه چشم هایت و نه پستان هایت

نه دستهایت

کنار من قلبت آیینه ای نبود

کنار من قلبت بشری نبود ...

 

داشتم کتاب احمد شاملو رو ورق می زدم که این شعر خیلی توجهمو به خودش

جلب کرد . یه جورایی یه قسمتاییش حرفای دل منه !

این روزها حسابی دلتنگ میشم آخه ... اصلا ولش کن .

امروز زنگ زدم دانشگاه آخه سه تا از نمره هامو نگرفتم هنوز . اما طبق معمول مسئول آموزش

تشریف نداشتن . آخه مسئولین دانشگاه ما همیشه مرخصی ساعتی هستن !

این تابستون هم گاهی حسابی آدمو کلافه می کنه منم که همیشه سر مامان غر می زنم

بیچاره مامان !

راستی چند روز پیش عقد کنان داداشیم بود . قراره سال دیگه ۱۶ تیر که مصادف میشه با ۱۳

رجب عروسی کنن . خدایا خوشبختشون کن .

منم تصمیم گرفتم یه تغییری تو زندگیم بدم . اما برای این کار به کمک یه نفر احتیاج دارم

که امیدوارم زود پیداش کنم . راجع به این کار با استاد مشاورم صحبت کردم کلی راهنماییم

کردن . من ایشون رو واقعا دوست دارم . هم خودش هم خانمش تو دانشگاهمون تدریس

می کنن .

خب دیگه من برم مامان صدام می کنه !


یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
یو هووووووووووووووووووو

امروز امتحانام تموم شد .

فردا میرم پیش مامانیم . وای دلم براش یه ذره شده .

خیلی خوشحالم . اما ...


شنبه 1 تیر ماه سال 1387

امتحانها خیلی سخت شدند

بچه ها دعا کنید برام ! حالا تازه ۴ تا دیگه مونده .

وای خدا اااااااااااااااااااااااااااااااا...


پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

زمین تا عمق سنگ است و خاک ...

چه زیبا آسمان تا ثریا خداست !

دلم خیلی گرفته ...

از همه دنیا و آدمها بدم میاد. دلم می خواد گریه کنم .

آخه خدا تو که می دونی تو دل من چه خبره ؟ چرا صدامو نمیشنوی ؟

مگه ازت چی خواستم ؟

خدایییییییییییییییییییییییییااااااااااااااااااا؟


چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387
داداش گلم داماد شد .

امروز میرم خونه !!

خیلی خوشحالم .

آخه جمعه شب هم یه مراسم کوچولو به مناسبت نامزدی داداشم داریم .

بالاخره بعد از ۳۱ سال داداشم داماد شد .

الهی فداش بشم . خدایا خوشبختشون کن .

مامانم آرزوش بود عروسی داداشمو ببینه .

خدایا شکرت خیلی دوستت دارم .


آخرین حرفای دلم

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری